من مرغي اسيرم...

 

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
 به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به
رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
 از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان
بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
 نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
 لبش با بوسه مي آيد به سويم
 اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
 از اين زندان خامش پر بگيرم
 به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه
من مرغي اسيرم

سرنوشت آزادی!!! ؟

آزادی
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غصب بیدار می شود...
های این سرنوشت آزادی است!

ای آزادی ...!!!!

 

مجال گفتن  هیچ نیست به جز اینکه بگویم فقط بخوانید و نظر دهید

ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی  ، پروازت می دادم

 

عشق  خواهر آزادی است و آزادی برادرش و غصب و اسارت مادر و پدرشان

 

عشق به آزادی ، سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

 

ای آزادی  ، تو را دوست دارم ! به تو نیازمندم ! به تو عشق می ورزم

ای آزادی ، قامت بلند و  آزاد تو ، مناره زیبای معبد من است

هیچ گاه  تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند. 

اشک وداع

 

گريه كن اي دل كه دوست از بر ما مي رود
واي كه از باغ عشق عطر وفا مي رود
زانكه دل تنگ ما جاي دو شادي نبود
تا ز در آمد سهيل و سها مي
رود
 گر چه ز چشمم رود همراه اشك وداع
 مهرعزيزان كجا از دل ما مي رود
خانه ي دلتنگ ما تشنه ي آواي اوست
 آه كه از اين سرا نغمه سرا مي رود
باغ دل ما از او لطف و صفا مي گرفت
حيف كزين بوستان لطف و صفا مي رود
گر چه به ما هر نفس لطف خدا مي رسد

اگر عشق نبود

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !

یکبار فقط


چشمان مرا به چشمهايش گره زد
بر زندگيم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولي نه طبق قانون وداع
يكبار فقط به شيشه ي پنجره زد!!!

پیغام یه تنها

 اوني كه گفته بود پيشم مي مونه
 كسي كه من دلم مي خواد همونه
اوني كه تو پاييز واسم قسم خورد
فقط با من هميشه مهربونه
 اون كسي كه با ذوق و
شوق به من گفت
بايد كه وايساد جلوي زمونه
اوني كه گفت قسمت همش دروغه
يه چيزيه درست مث بهونه
 اوني كه ماجراي عاشقيشو
گلدون اطلسي مونم مي دونه
اون كسي كه مي گفت ستاره هامون
 تو بهترين نقطه ي كهكشونه
اون كه مي گفت توكل دوتامون
به لطفاي خداي آسمونه
اون كه مي گفت دق مي كنه اگر كه
 پاي كس ديگري در ميونه
اون كه مي گفت چاره فقط سكوته
واسه جواب حرف عاشقونه
نمي دونم چي شد كه رفت و آخر
پيغام فرستاد من ميرم ديوونه

گلایه

 ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قدلي كه داده اي به
من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
 از اين مريض خسته عيادت نمي كني
 باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كني
يكبار از مسير نگاهم عبور كن
آنقدر دور گشته كه فرصت نميكني
 گل هاي باغ خاطره
در حال مردنند
 به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
 ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت
اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام
 اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا
هر زمان كه شد
 گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني

فاصله

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

ای که در کوی خرابات مقامی داری

ای که در کوی خرابات مقامی داری

 

جم وقت خودی ار دست به جامی داری

ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

 

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

 

گر از آن یار سفرکرده پیامی داری

خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی

 

بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم

 

بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود

 

می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

 

تویی امروز در این شهر که نامی داری

بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود

 

تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

 
 
 

نان

 

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،

 حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،

 حرفت را هم من می زنم

 و تو فقط برای من کف بزن.

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،

 حرفت را هم خودت بزن

 و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

 و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،

 اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.

دکتر علی شریعتی

پرنده مردنی است !!!

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست

اگر ... ؟

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

خويشاوند نزديك هر انساني

من خویشاوند نزدیك هر انسانی هستم. نه ایرانی را به غیر ایرانی ترجیح می‌دهم نه انیرانی را به ایرانی. من یك لر بلوچ كرد فارس، یك فارسی‌زبان ترك، یك افریقایی اروپایی استرالیایی امریكایی آسیایی‌ام، یك سیاه‌پوست زردپوس سرخ‌پوست سفیدم كه نه تنها با خودم و دیگران كمترین مشكلی ندارم بلكه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌كنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیاره‌ی مقدس زمین، كه بدون دیگران معنایی ندارم.